محمد قاسم بن حاجى محمد كاشانى ( سرورى )

252

فرهنگ مجمع الفرس ( فارسى )

پخشيدن « 1 » - [ بفتح با و سكون خاء و كسر شين معجمه ] خود را رنجانيدن . پيسودن « 2 » - [ بسين مهمله . به وزن مىبودن ] در نسخهء ميرزا بمعنى ميل كردن باشد . پالائيدن - [ بكسر ياى حطى اول ] يعنى صاف كردن . ايضا منه « 21 » . پرداختن - يعنى خالى شدن و فارغ گشتن از علايق و اشغال . مثالش فردوسى گويد : بيت دل از داوريها بپرداختند * بآئين يكى جشن نو ساختند و نيز بمعنى « 7 » با كسى در ساختن و آراستن و مرتب گردانيدن و جلا دادن نيز باشد . و پردختن نيز گويند « 22 » . پريشيدن - يعنى بدحال و پريشان گردانيدن و شدن و بى خود گشتن . كذا فى الشرفنامه . پراشيدن نيز به اين معنى است . پيكندن « 3 » - [ بياى حطى و كاف تازى و نون ] به وزن و معنى پيوستن « 4 » و جمع كردن . و در سلك كشيدن . پشنجيدن - [ بشين معجمه به وزن ستم ديدن ] يعنى آب و امثال آن پاشيدن . پرنيان - حرير منقش باشد . مثالش استاد عنصرى گويد : بيت آينه ديدى « 6 » بر آن گسترده مرواريد خرد * ريزهء الماس ديدى بافته « 7 » بر پرنيان و پرنون نيز گويند . چنان كه « 8 » رودكى گويد : بيت نپرد بلبل اندر باغ جز بر بسد « 9 » و مينا * نپويد آهو اندر دشت جز بر سندس و پرنون پيختن - [ به وزن ريختن ] يعنى پيچيدن « 10 » . پژن - [ بزاى فارسى . ] به وزن و معنى زغن « 11 » باشد . پاليدن - يعنى تفحص و تجسس « 12 » كردن « 23 » پشين - [ بشين معجمه . به وزن زمين « 13 » ] نام پسر سوم كيقباد برادر خرد كيكاوس كه لهراسپ پدر گشتاسپ ، پسر اوست . « 14 » مثالش حكيم فردوسى فرمايد : نظم پشين بود از تخمهء كيقباد * خردمند شاهى دلش پر ز داد پيشن - [ بشين معجمه . به وزن ريمن ] ليف خرما كه از آن رسن بافند . كذا فى الشرفنامه « 24 » پرويزن - آردبيز باشد . مثالش شيخ سعدى فرمايد : بيت بپرويزن معرفت بيخته * بشهد عبادت « 15 » برآميخته و [ بحذف واو « 25 » ] نيز به نظر رسيده . پايان - يعنى آخر هر چيز . و كرانه را نيز گويند . مثالش مسعود سعد گويد : بيت نيست پايان شغل من پيدا * هست يك شغل كش نه پايانيست پرهيزان « 16 » - يعنى اجتناب كننده و پرهيزنده مثالش اثير الدين اومانى گويد :

--> ( 1 ) اين لغت از « غ » است اما در برهان به اين معنى نيست . رجوع به بخشودن شود . ( 2 ) « س » : بيسودن . ( 3 ) « س » : بيكندن . ( 4 ) « س » : بيوستن . ( 5 ) كلمه از « ن » است . ( 6 ) « س » : ديد . ( 7 ) « س » : يافته . ( 8 ) « ب » « س » : چنانچه ( متن از « ن » است ) . ( 9 ) « س » : يسد . ( 10 ) « س » : بيجيدن . ( 11 ) « س » : روغن . ( 12 ) « س » : تحسين ( 13 ) « س » : زمين . ( 14 ) از اينجا تا پايان مطلب از « ن » است . ( 15 ) « ب » : عبارت . ( 16 ) اين لغت و شرح آن از « ب » است . ( 21 ) يعنى از نسخهء ميرزا . ( 22 ) در برهان بمعانى : برداشتن و رفع نمودن و تمام شدن و به آخر رسيدن و ترك دادن و توجه نمودن و سفيد گرديدن و برانگيتختن و نواختن ساز و خواندن نغمه و گرفتن ور بودن نيز هست مجموعا شانزده معنى ذكر كرده است . ( 23 ) در برهان بمعنى صاف كردن نيز هست . ( 24 ) پيس و پيش ، نيز به اين معنى است . ( 25 ) يعنى : پريزن .